عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

 

 

  
نویسنده : تینــــار ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ دی ،۱۳٩٠



 

 

 

 

من چقدر دلتنگم


و چقدر تشنه ی لبخند کسی

که باران را می شناسد


و دریا را می فهمد


و می داند


سنگ، سنگ است

 


و نباید پرتاب کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : تینــــار ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳٩٠



 

 

 

 

 

 

 

گاهی وقت ها

باید آرزوهایت را مثل قاصدک بگذاری کف دستت

و بسپاریشان به دست باد

تا بروند و سهم دیگران شوند ... !

 

 

 

  
نویسنده : تینــــار ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ،۱۳٩٠



 

 

 

 

 

 

زن و شوهری در طول ۶۰ سال زندگی مشترک، همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.

در طول این سالیان طولانی آنها راجع به همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از هم پنهان نمی کردند.

تنها چیزی که مانند راز مانده بود، جعبه کفش بالای کمد بود که پیرزن از شوهرش خواسته بود هیچگاه راجع به آن سوال نکند و تا دم مرگ داخل آن را نبیند.

روزی حال پیرزن بد شد و مشخص شد که نفس های آخر عمرش است. پیرمرد از او اجازه گرفت و در جعبه کفش را گشود. از چیزی که در داخل آن دید شگفت زده شد!

دو عروسک و شصت هزار دلار پول نقد! با تعجب راجع به عروسک ها و پول ها از همسرش پرسید.

پیرزن لبخندی زد و گفت: ۶۰ سال پیش وقتی با تو ازدواج می کردم، مادرم نصیحتم کرد و گفت: خویشتندار باش و هرگاه شوهرت تو را عصبانی کرد چیزی نگو و فقط یک عروسک درست کن!

پیرمرد لبخندی زد و گفت:

خوشحالم که در طول این ۶۰ سال زندگی مشترک تو فقط دو عروسک درست کرده ای! پیرزن خنده تلخی کرد و گفت: هیچ می دانی این پول ها از کجا آمده است؟

پیرمرد کنجکاوانه جواب داد: نه نمی دانم. از کجا؟

پیرزن نگاهش را به چشمان پیرمرد دوخت و گفت: از فروش عروسک هایی که طی این مدت درست کرده ام!!!

 

 

 

  
نویسنده : تینــــار ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳٩٠



 

 

 

 

باز شب بر آسمان آوار شد
بین ما هر پنجره دیوار شد
آنکه اول نوشدارو می نمود
بر لب ما ، زهر نیش مار شد
عیب از ما بود از یاران نبود
تا که
یاری یار شد بیزار شد
یاوری ها بار منت شد بدوش
دست ها آغوش نه افسار شد
عاقبت با حیله ی سوداگران
عشق هم کالای هر بازار شد
آب یکجا مانده ام ، دریا کجاست
مردم از بس زندگی تکرار شد

 

 

 

 


 

  
نویسنده : تینــــار ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳٩٠



 

 

 

چرا بامن فقط بامن
نمیشه چلچراغ چشم تو روشن
چرا باتو فقط باتو
نگاه من نمیشه لایق خواستن

نگاه کن من چه بی اندازه ازعشق تو پرهستم
چگونه در سیاهی دوچشمای تو گم هستم
چگونه میرسم باتو به دنیای شکوفایی
چگونه میشکنم بی تو در اندوه شکیبایی
چگونه میکشم باتو به دوشم بار تنهایی


چگونه می برم باتو امروزو به فردایی
نذار تا اینهمه خواستن
سبب ساز جدایی شه
دلیل مرگ یک عشقه
هنوزباتو خدایی شه

چرا بامن فقط بامن
نمیشه چلچراغ چشم تو روشن
چرا باتو فقط باتو
نگاه من نمیشه لایق خواستن
نگاه من نمیشه لایق خواستن

 

 

عطر لیموی عزیز شعر بسیار زیبایی بود ... دلنشین و پر از حرف

 

 

 

 

  
نویسنده : تینــــار ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳٩٠



 

 

 

خداحافظ

 

 

بخشیدمت برو بخشیدمت نمون

عشقی نمی شکفه تو قلب سردمون

از خاطرت ببر چشمای خیسمو

چیزی نگو گلم بخشیدمت برم بخشیدمت برو

بخشیدمت اگه به فکر رفتنی

اگه کنار من تنها تر از منی

به دل نگیر اگه که بی تحملم

تنهام بذار برو بخشیدمت گلم

تو می ری و دوباره من از بی قراری می گذرم

از شب من رد می شی و از خواب گریه می پرم

بی تو شکوفه می کنم تو فصلی از نیاز و غم

کنار رد پای تو ویروونی مو حس می کنم

نه تو به من دل می سپری نه من شبیه تو می شم

چیزی نمونده از منو دستای مثل آتیشم

بخشیدمت اگه به فکر رفتنی

اگه کنار من تنها تر از منی

به دل نگیر اگه که بی تحملم

تنهام بذار برو بخشیدمت گلم

بخشیدمت گلم

 

 

 

 

 

  
نویسنده : تینــــار ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ،۱۳٩٠



 

 

 

 

باشد برای بعد

 

باشد برای بعد ! اینک بسیار خسته ام

و بسیار دلتنگ

دلم می خواهد خویش را به نیستی کشانم

 تا تصویر عشق را

از وادی وهم و خیال ,

آینه کدر و زنگار گرفته خویش درآورم

دلم می خواهد هزاران هزار شمع بیافروزم

در مقابل معبد گمگشته آرزوهایم

و خود در تاریکی به تماشا بنشینم

امیدهای نقش شده بر آب را

نگاه نکن به بال های سوخته ام

هنوز هم راز پرواز می دانم

داغ دلم بیش از اینهاست

ژرفای تنهائیم آنقدر هست که دنیا را

هر لحظه تنگ تر و تنگ تر می بینم

آری حکایتیست ...

باشد برای بعد ! بسیار خسته ام

گویی قرنهاست که بار زندگی را بر دوش می کشم

شاید فردای فرداهای دور

که دنیا اینقدر برایم تنگ نباشد

 مقابلت بنشینم و به تو گوش کنم

اما اینک بسیار خسته ام ...

 

 

وقتی هیچ منطق و گوش شنوایی برای شنیدن حرفهایت نیست ....وقتی نتیجه حرفهایت به جای درایت و چاره اندیشی جز لجبازی بیشتر چیز دیگری بیش نیست.... وقتی تو در جایگاهی که باید باشی نیستی... وقتی قرار نیست تو حرف بزنی و چیزی تغییر کند....وقتی قرار است تو چشم به روی همه نامهربانی ها و اهانتها ببندی و سکوت پیشه کنی تا مقبول باشی...چه فرق می کند که خودت را خسته کنی تا حقیقت را اثبات کنی یا خاموش بمانی و لب فرو ببندی.... 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : تینــــار ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ،۱۳٩٠



 

 

 

گاه دلتنگ میشوم دلتنگ تر از همه ی دلتنگ ها گوشه ای مینشینم و میشمارم حسرتها را و محاکمه می کنم وجدانم را... من کدام قلب راشکستم؟ کدام احساس را له کردم؟ کدام خواهش را نشنیدم؟ و به کدام دلتنگی خندیدم؟ که اینچنین دلتنگم

 

دلم می خواست زمان را به عقب برگردانم نه برای اینکه کسانی که رفتند را برگردانم
می خواستم نگذارم که بیایندکه نبینم می روند

 

بی هیچ صدائی می آیند
زمانی که نمی دانی
در دلت یک مزرعه آرزو می کارند
و بی هیج نشانی از دلت می گریزند
تا تمام چیزی که به یاد می آوری
حسرتی باشد به درازای زندگی
چه قدر بی رحمند رؤیاها

 

 

 

 

  
نویسنده : تینــــار ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳٩٠



 

 

 

قدش به عشق نمیرسید غرورم را زیر پایش گذاشتم تا برسد ، اما باز هم نرسید

 

لحظاتی وجود دارند که دراز کشیده ای
خیره به آسمان
و یک چیزی مثل صاعقه وجودت را خالی میکند.
زیرلب میگویی:
دیگه مهم نیست!
و یک چیزی توی زندگی ات تمام میشود

 

 

 

 

 

  
نویسنده : تینــــار ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ،۱۳٩٠